تبليغاتX
نامه های سفید
نامه های سفید
نگارش در تاريخ پنجشنبه پنجم آذر 1388 توسط بابک
امروز صبح بعداز مدتها رفتم پارک ملت , صبح ساعت ده از خواب پا شدم آخه دیشب تا ساعت سه صبح با پسرعموم از خاطرات گذشته گفتیم و خندیدیم! جمله ای که خیلی بینمون تکرار میشد باور پذیر نبودن خیلی کارهای دوران نوجوونی بود که چقدر کله شق و با جسارت بودیم و الان یه جورایی محافظه کار شدیم(که البته با بالا رفتن سن و بیشتر شدن تجربه طبیعی هست)

بعد از سرمای سوزناک چند روز گذشته امروز صبح هوا خیلی ملس بود , تنوع رنگ برگ های پاییزی احساس آرامش زیادی به آدم منتقل میکرد...تو راه برگشت یکی از دوستان سابق رو دیدیم , هم سن و سال هستیم ولی کلی از حجم موهاش کم شده بود , تیپ کاملا رسمی و شلوار پارچه ای حسابی سنش رو بیشتر از هم سن و سالهامون نشون میداد!

برعکس من که از وقتی یادم میاد با تیپ اسپرت عجین شدم و با شلوار جین پاره ای!!!که تازه خریدم حسابی احساس جوونی میکنم!!!مگه میشه هایپر استار نزدیک خونه آدم باشه و از احساس خوب خرید کردن گذشت؟؟؟

نگارش در تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388 توسط بابک

هواي خوب

مثل

زن خوب است

هميشه نيست!

زماني كه هم است

ديرپا نيست

مرد اما

پايدار تر است

اگر بد باشد

مي تواند مدت ها بد بماند!

و اگر خوب باشد

به اين زودي بد نمي شود

 

اما زن عوض مي شود!

با

بچه

سن

رژيم

س ك س

حرف

ماه

بود و نبود آفتاب

وقت خوش

زن را بايد پرستاري كرد

با عشق!

حال آن كه مرد

مي تواند نيرومند تر شود

اگر به او نفرت بورزند!

چارلز بوكووسكي

نگارش در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط بابک
صبح

نمایشگاه ماشین

کاسبی همیشه گی رو شروع کرد

برای سود بیشتر تا میتونست دروغ گفت...بالا پایین کرد...کلاه مردم رو برداشت...داد زد...فحش داد...

شب پول ها رو جمع کرد

خونه معشوقه جوانش رفت

...

آخر شب موقع خداحافظی

مثل تمام شب های پیش

پنج هزارتومانی های نو را جا گذاشت

نگارش در تاريخ یکشنبه یکم آذر 1388 توسط بابک
اگر دیدی مردی در ماشین رو برای خانمی باز کرد مطمئن باشید که یا ماشین نو است یا خانم!!!

این جمله رو من از وبلاگ یه دوست گل و نازنین که کمی آن سوتر از ما (اروپا) تشریف دارن کش رفتم!

راستی فرق انسان با ماشین...ماشین با انسان...پرادو با پراید...ایکس تیری با ژیان!!!اصلا ما نو هستیم؟کهنه ایم؟در را باز میکنیم با برایمان باز میکنند؟؟؟

نگارش در تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط بابک
از تلخی روزگار ماست نازنین...فارغ از لبخندهای دروغین صنم های پرادعا...عشق را در آغوش دخترک تن فروش جمعه جستجو کرد

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 توسط بابک
گاهی وقت ها همه چیز سر جاشه , همه کارها مرتب جلو رفته , منتظر هستی تا به هدف برسی ولی آخرین لحظه اون چیزی که همه شرایط مهیای انجامش بودن اتفاق نمیفته!طبیعتا آدم ناراحت میشه از اینکه اوضاع بر وفق مرادش پیش نرفته ولی همیشه این پایان داستان نیست...

برای خود من خیلی اتفاق افتاده که منتظر پیش آمدی بودم و همه شرایط رو به بهترین شکل مهیا کردم ولی اون چیزی که من میخواستم بدست نیومده , در اون لحظه کلی ناراحت میشم ولی زمان که میگذره میبینی که ای دل غافل!دست تقدیر شرایط بهتری برای تو بوجود میاره...درسته که ما سعی خودمون و میکنیم ولی یک نیرویی ورای تصمیم های ما شرایط رو شکل میده , که من سعی میکنم با دید مثبت بهش نگاه کنم...خدا به فکر بنده اش همیشه هست...

ای که دائم به خویش مغروری ... گر تو را عشق نیست معذوری

مستی عشق نیست در سر تو ... رو که تو مست آب انگوری

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط بابک
میگن فرشته ها تو آسمون هستن , ولی من یه دونه روی زمین دارم که امشب تولدشه! مامان گلم از دور دستت رو میبوسم , امیدوارم تا وقتی زنده هستم سایه مهربونیت بالای سرم باشه...تولدت مبارک
نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط بابک
به خاطر سرما یا شرم از نگاه مردم چادرش را تا کنار بینی بالا گرفته بود , بار اول که از کنارش عبور کردم نگاه مهربانش از پشت شیشه های عینک کوچکش یاد مادربزرگ را برایم زنده کرد , دوباره به عقب برگشتم و بالای زنبیلی که که محتویاتش کلاه,جوراب,دستکش بود ایستادم

-مادر جان جوراب جفتی چند؟

-قابلت رو نداره پسرم , پانصد تومان

دو جفت برداشتم و یک هزارتومانی دادم

-امروز این دشت اولم بود پسرم , ایشالا تو زندگیت عاقبت به خیر شی...

به قدری نگاهش...لبخندش...دعایی که از ته دل کرد زیبا بود و انرژی مضاعفی به من داد که دعا کردم خرید من هم برایش خوش یمن باشد و روز پر برکتی را برایش رقم زند...هرچند جای مادربزرگ ها در آن سن وسال نه کنار خیابان بودن و بساط پهن کردن بلکه بعد از عمری زحمت کشیدن داشتن حداقل زندگی آبرومند و شرایط بهتری ست ولی حیف که در این شهر خاکستری...

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 توسط بابک
برای من خوشی صرف وجود نداره! البته این هم یکی از پارادوکس های زندگیم هست که همیشه باهاش درگیر بودم...در اوج لذت یه غم بزرگ سراغم میاد و حالم رو دگرگون میکنه...شبیه این که مثلا حال خوب موردنظر با وجدانم ...با معیارهایی که ادعای داشتن آنها رو دارم و به خاطر رعایت نکردنشون از دیگران ایراد میگیرم!سازگاری داره یا نه...lمعیارهایی که جامعه...مذهب...خانواده...مدرسه...تو ضمیرناخوداگاه آدم میذاره و یک عمر چسبیده  بهت!نمیتونم خوب توضیح بدم!شرمنده

نگارش در تاريخ جمعه بیست و دوم آبان 1388 توسط بابک
اول دبیرستان رشته ریاضی رو انتخاب کردم!دوم دبیرستان تغییر رشته دادم به تجربی و موقع انتخاب رشته دانشگاه یکی از زیر شاخه های رشته علوم انسانی رو انتخاب کردم(مدیریت)نمیدونم انتخاب من یا دست تقدیر شایدم هردو این داستان رو رقم زد که الان اینجایی باشم که هستم.

به خاطر موقعیت شغلی ماموریت زیاد میرم و این برای منی که قبلش زیاد تو فاز سفر نبود یه توفیق اجباری شد!یادش به خیر بار اول که زاهدان رفتم به خانواده برای اینکه نگران نشن گفتم کرمان قراره برم!و خلاصه بسیار سفر باید تا پخته شود خامی...

راستی امروز بعد از حدودا یک سال رفتم سینما!متصدی فروش بلیط اریکه ایرانیان هم نامردی نکرد و مارو جلوترین ردیف چسپیده به پرده انداخت!دوست داشتم بی پولی یا کتاب قانون رو ببینم که آقای هفت رنگ قسمت  شد!!!راستی رضا عطاران سالی چند فیلم بازی میکنه؟ولی بازم گلی به جمالش که یک ساعت مردم رو با کارهاش میخندونه.

درباره وبلاگ

معمولا خودم مینویسم ولی اگه مطلبی از خودم نباشه حتما نام نویسنده یا منبع رو ذکر میکنم.
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ