بعضی از لذت های دنیا نیاز به خرج و مخارج خاصی نداره! قدم زدن تو خیابون ولیعصر همیشه منو سرشوق اورده مثل امروز بعدازظهر که تنها قدم زدم تو پیاده روی باصفاش ...
+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:56  توسط بابک
|
وحشت از عشق که نه !
ترس ما فاصله هاست
وحشت از غصه که نه !
ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم !
صحبت از خاطره هاست
صحبتاز کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست
کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست
گله از دست کسی نیست !
که مقصر دل دیوانه ماست..
*شادروان قیصر امین پور
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 0:1  توسط بابک
|
منتظر گرمای نگاهت بودم
آغوشم را گشودم
ولی چه شد؟
لبخندم خشکید!
باز زمستان برگشت...
بابک ۱۵/۱۲/۹۰
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 23:26  توسط بابک
|
امروز شنیدم دوستی پنج هزار گرم طلا مهریه همسرش کرده!
البته از قدیم گفتن مهریه رو کی داده کی گرفته ولی این روزا ...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 21:31  توسط بابک
|
سفر میکنم
به فراسوی نگاهت
آنجا که اندوهی غریب
به بلندای گیسوان آشفته در باد
دلم را تیغ میکشد
*خودم۱۰/۱۰/۱۳۹۰
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 21:53  توسط بابک
|
آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو میرویم، چشمهای مان را میبندیم، همه جا تاریکی است،
... ... آرام باش عزیز من، آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود
*شمس لنگرودی
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 21:23  توسط بابک
|
برای خانه سوخته، باز، شاید بشود خانه یی بنا کرد.
دل سوخته را بگو چه کنیم؟
نادر ابراهیمی
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 22:42  توسط بابک
|
یک جرعه شراب
مست خیالت میشوم
پلک هایم سنگین میشوند
و در نهایت سیاهی شب
نقش تو را روشن تر از نور صبحدم
بر دیوار قلبم حک میکنم
دلت را به من بسپار
*بابک
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 21:28  توسط بابک
|
آنگاه که باران پاییزی
جسم و روحم را خفته در خاک
پاک میکند از هر آنچه ناپاکی ست
آغوشم را میگشایم
دیگر از مرگ نمی هراسم...
* خودم (پانزده آبان نود)
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 23:53  توسط بابک
|
هر فردی می تواند در آن واحد ، عاشق چند نفر باشد ، همان غم و اندوه عاشقی را با هر يك از آنها احساس كند ، ولی به هيچ يك از آنان خيانت نورزد . ...فلورنتينو در حالی كه روی اسكله قدم می زد و اين افكار را در ذهن می پروراند، دچار خشمی ناگهانی شد و زمزمه كرد : انگار قلب من ، بيشتر از يك فاحشه خانه ، اتاق دارد ...!
(عشق سالهای وبا / گابریل گارسیا مارکز)
+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 19:14  توسط بابک
|